|
ادبی - عمومی
|
|
|
|
||||
|
مي نويسم روي گلبرگ دلم يك ركعت عشق با كلام سادگي ميگذارم دست را روي ديوار دلم در زمان سادگي با قرار عاشقي باز تنها مي شوم مي نشينم رو شنهاي زمان سادگي باز هم من روي اين دروازهاي راه دور مي نويسم وازه هاي سادگي در كنار آب دريا تشنه لب بودن خوش است زير باران بهار سادگي روي شنهاي كوير سادگي با توبودن بهتر است از زمان سادگي |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
نگاه سبز و عاشقانه ات قلب پاك و مهربانت دستان زيبا و صورت باطراوتت چشمان قشنگ و باراني ات و تمام وجودت را دوست دارم تنها تو شقايقي هستي كه در كوير دل من شكفتي من را با همه خشكي و شنزاريم پذيرفتي و من را لايق دوستي خودت پنداشتي از اين همه احساس خوبي كه نسبت به من داري سپاست مي گويم. بدان كه من گردابي هستم كه با نسيم عشق فرو مي نشينم و با نگاه عاشقانه بر مي خيزم و با لبخند زيبا و دلنشينت جان مي گيرم مسيحاي من تومن را زنده كردي و در خود كشتي تو آنچنان داغ عشق را بر دل من گذاشتي كه تا مغز استخوانم هنوز مي سوزد فكر جدايي از تو و دوري ؛ قلبم را مي رنجاند و هميشه خاطرم را آزار مي دهد. حتي فكر آنكه تو كس ديگري را بيشتر از من دوست داشته باشي ... روزها يكي يكي از پس ديگري مي گذرند و من عاشق تر از ديروز و منتظر تر از فردا ... به اميد ديدارت چشم به راه مي مانم يا مي رسي يا مي روم "هرچندما را كه هيچ نيستيم نبيني خود سعادت بزرگي است آن ذره كه در حساب نايد ماييم" چقدر دوست دارم كه دوستم بماني و تا آخرين لحظه ي زندگيم در كنارم. تو را كه هديه آفتاب به من هستي دوست مي دارم و تمام شعرهاي زندگيم و بهار وجودم را تقديم تو خواهم كرد. پس با من بمان چون من از تنهايي خيلي مي ترسم .
10/5/85 سروده شده |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دوستت دارم من مثل باران بهار
دوستت دارم من مثل رنگ روزگار دوستت دارم من تابه ژرفای جنون دوستت دارم من مثل رنگ سرخ خون دوستت دارم من ......... |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
من تشنه ی بارانم سیراب ز تنهایی
فریاد رسی خواهم در بستر تنهایی غربت و بی در کجایی شایسته تنها ترین کویر دنیاست او که می سوزدو می سازد تابش شمشیر گونه نور خورشید بر تنم جای سالمی بجا نگذاشته است. هیچ کس فریاد کویر را نمی شنود. چقدر تورا صدا کنم؟ چرا با مکن این کار را می کنی؟ یک عمر در به در و خراب تو ام. هیچ گاه با من مهربان نبودی. گاهی اینور گاهی اونور . اصلا از من چه می خواهی؟ یک سر کوبیده به سنگ؟ کی می ایی و مرا در آغوش گرمت می گیری و رویاهایم را با حقیقت پیوند می زنی. دیدار تو همیشه آرزویم بود. و من هیچگاه لذت با تو بودن را نچشیده ام رهایم کرده ای در تنها ترین کویر و من جز ماسه های شنی و بیابان داغ و سوزان کویری چیزی دیگر نصیبم نشده است. وقت ان نیست که بر من بباری؟ وقت آن نیست که با دستان مهربانت نوازشم کنی؟ چقدر شرمندگی و دلتنگی.... چقدر........................... آخه تو کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ با کدامین چشم تو را ببینم ؟ یا با کدامین چشم تو را نبینم؟ با کدامین گوش صدایت را نشنوم؟ دستان دراز شده ام را پس زدی و مرا راندی؟ سر به سایبان غمهایت می سایم و دوباره صدایت می زنم . و دوباره می گویم من تنهایم . بیشتر از این تنهایم نگذار بی قرارم..... تشنه ی یک جرعه آب از چشمه ی محبت تو بخشیدی و رهایم کردی...... اینطوریه .................. باشه . |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
تنها ترین کویر به خدا می سپارمت
ای صبر نوحه گر به خدا می سپارمت کویرستان عشق من کی رو به پایان خواهد داشت آیا پایانی برای عشق کویر ی است دیدار به ماسه های کویر و دلتنگیهای باران باریدن به دنبال باران بی انتها در آسمان داغ کویری و یک کویر تنها بدون معشوق و بی درکجایی و دلتنگی آیا آسمانی هست که دستان کویری مرا بگیرد و تا ابرها بالا ببرد من تشنه بارانم سیراب زتنهایی فریاد رسی خواهم در بستر تنهایی
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
توان عشق
آری تو آمدی و بادستان گرم و باطراوت خود گرمی خاصی به من بخشیدی و نهال روبه خشک من را جانی دوباره دادی. آنقدر کنار دریا نشستم و به امواج خروشان آن ذل زدم تا تورا یافتم . غربت و تنهایی و بی عشق بودن مفهوم زندگی را در من خشکانده بود تا بالاخره آمدی ... سبز شد کویر تنهائیهایم و جان گرفت گلهای کاکتوس کویریم آمدی و باریدی بر تنها ترین کویر و من چقدر خوشحالم از اینکه تو را دارم تاب و توان نوشتن را نداشتم و تو دوباره به من توان نوشتن دادی ِِمن خشک شده بودم نفس در تنم نماده بود . زلال عشق را چکاندی و من سیراب شدم و الان بدون تو نمی توانم نفس بکشم. ای دریغ از یاران بی وفایی که یکی یکی آمدندو رفتند مدتی روی شنهای نرم ساحلم لم دادند و رفتند و تا بالش نرمی یافتند همه چیز را از یاد بردند آنهمه صداقت و یک رنگی را آن همه عشق پاک نرگسی من را ..................... هیچ می دانی چند وقته که من تنهایم زلال دستانت را به گرمی می فشارم و سرود عشق را درگوشت زمزمه می کنم چه زیبا با لحجه زیبای مادریت سخن می گویی و کلماتت را می سازی و توان عشق را به شماره با لا می بری .
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
انگار در کویری ترین کویر دنیا غرق شده ام دستان دراز شده مرا نمی بینی که به سوی تو فریاد می زنند نه شاید نمی بینی چون نباید ببینی باید حس کنی
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اي آخرين غزل به خدا مي سپارمت اي سرزمين سبز به خدا مي سپارمت اين وا ژه ها، واژه ي بي در كجايي است آه اي نسيم يخ به خدا مي سپارمت در دل هواي، دگري ريشه كرده است اي صبر نوحه گر به خدا مي سپارمت دردا كه دل به هوايي مكدر است اي درد بي دوا به خدا مي سپارمت ديدي كه روي نگارم به منظر است آخر نيامد و من به خدا مي سپارمش |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
کویر درد دل تنهایی و بی درکجایی من است. کویر آن انتهایی است که دیگر صدا انکاس ندارد کویر خط پایان درد های من است کویر حوصله ی بی صبری من است کویر افقهای دور تر از دوری است که حتی با نگاههای ساده هم می توان دید و دیگر احتیاج به عینک هم نخواهد بود کویر شن زار تنهایی های من است؟ كوير وسعت دردهاي من است كوير و كوير تنها موجودي است كه با سكوت حرف مي زند كوير بلا گردان همه است و خود هدف تمام بلاها پيكانهاي نيش فولادي و آب ديده و قلبي چاك چاك داشتن از فراق يار آنجاست كه كسي حرف تنها ترين كوير را نمي فهمد. كوير يعني زبان عشق و تنها ترين كوير يعني تنها ترين ياور بي ياور و عاشقي بدون يك معشوق |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
طراوت برگهاي بهاريت نسيم سو سو زننده ميان گيسوانت چشمان سيه و فرو رفته در پرده سفيد گل برگت لبان انار گونه رنگي شده روي گونه ات همه ي وجودت در قلب من آينه اي ساخته براي اينكه تو را هروز تماشاكنم. تو آبي شدي براي كويري ترين كوير دنيا مهتابي شدي براي شبهاي تنهاييم ستاره اي شدي سو سو كننده در ميان تمام ستارها با درخششي از عشق و اميد دوست دارم در كنارم بماني و هيچگاه تنهايم نگذاري من تو را مثل گل مي بويم بيا غنچه ام باش بيا بامن باش تا از تنهايي بيرون بيايم |
|||||
|
|||||